تبليغاتX
من یک چپ دست هستم - برف بهانه ای برای شروع نوشتن

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

نمی دونم که چطوری میشه که اینجوری میشه اما می دونم چه جور حسیه! بعد از مدتها صفحه بلاگ فا رو باز میکنی و وارد وبلاگت میشی و می بینی که همه چیز برات غریبه شده! انگار نه انگار که تو اینجا قبلا می نوشتی! دقیقا یادم نیست که چند بار به فکر و تصمیم نوشتن اومدم اما در اخر چیزی نوشته نشد و حتی یک بار اومدم اون رو کاغذ شروع به نوشتن کردم که چیزهایی رو که می خوام بنویسم یاد نره و هم بتونم بهش نظم بدم! هر چند نوشتم و دو تا برگ کاغذ رو حروم کردم اما وقتی نشستم یک بار از روش خوندم دیدم ناخوداگاه مطلبم خیلی رسمی شده و اصلا لحن نوشته اون طوری نیست که باید باشه و دیدم که باید از فکر چک نویس و پاک نویس باید بیام بیرون و باید وقتی می خوام بنویسم انلاین شروع به نوشتن کنم! اما باز هم انگیزه لازم بود اما شاید یه دلزدگی از کل نت باعث شده بود که این انگیزه به عمل تبدیل نشه البته به اون اضافه کنید سرعت بالای اینترنت و تنبلی رو که میشه در کنار هم قرار داد! نمی دونم چر اینطوری میشه اما هر چی که میگذره بازگشت به عقب سختره و نوشتن برات دشوارتر میشه! حتی تو نوشتن همون حرفهای ساده و محاوره ای هم میمونی و درجا میزنی و در اخر به این نتیجه میرسی یا حالا یا هیچوقت! اینطوری میشه که سعی میکنی تمام توانت رو جمع کنی و سعی کنی به عقب برگردی هر چند خیلی سخت باشه... نمی دونم تا حالا اینقدر فاصله بین پستهام طولانی شده بود یا نه اما دارم سعی میکنم که به قول ورزشکارا به دوران امادگی برگردم! هر چند هیچ تعریفی برای دوران اماده نبودن ندارم اما به نظر من دورانی هست که برای یه وبلاگ نویس که می خواد برای نوشتن از سرمایه های ذهن خودش استفاده کنه و دست به گریبان مطالب خوب و بهتر دیگران نشه نوشتن خیلی سخت میشه! و خارج شدن از این وضعیت سخت تر در این مدت هم نشد یا  موقعیتش فراهم نشد که بتونم به دوستان و وبلاگشون سر بزنم ...  خلاصه اینکه اومدیم به مسیر گذشته برگردیم

zemestan

امسال زمستان زودتر از اون چیزی که فکر می کردیم شروع شده و توی این یکی دو روزه بارش برف حداقل من یکی رو به حال و هوای زمستون برده و این سرما و برف چیزی از هوای برفی فصل زمستان کم نداره! وقتی برف میاد دیدن بارش برف از پشت شیشه یه حس خوبی بهم میده ! من رو یاد فیلمهای که داستانشون در زمان کریسمس و سال نو میلادی اتفاق میفته و توش برف همه جا رو سفید کرده میندازه و گاهی به این فکر میکنم که خوردن یه چایی یا یه کاسه لوبیا گرم یا یه کاسه اش چقدر میتونه تو اون زمان لذت بخش باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:1  توسط علی  |