فکر کردیم ترافیک زیاده و اتوبانم شلوغ ! اما ترافیک اتوبان روان بود و زودتر از موعد رسیدیم قرار بود با مامان بریم دکتر! از اونجا که همیشه دنبال کار خیر و ثواب میگردم همیشه تو رفتن با مامان پیشقدم میشم! چون دکتر مطبش رو عوض کرده بود رفتیم پیش منشی قبلی دکتر تا ازش پرونده رو بگیریم. بعد از سلام و احوال پرسی مامان با منشی سابق دکتر پرونده رو گرفتیم راه افتادیم طرف مطب جدید دکتر. ادرس خیلی سر راست و نزدیک بود اما منشی قبلی شماره ساختمون رو اشتباه گفته بود اما مشکلی رو ایجاد نکرد. وارد ساختمان شدیم و به سمت طبقه اول رفتیم چند واحد کنار هم که توسط دکترها به مطب تبدیل شده بود مطب در طبقه اول بود. داخل مطب شدیم. یک نگاه سرتاسری به معماری مطب و چیدمان اون انداختم! خیلی منظم و تمیز و شیک بود. بعد از انجام اقدامات اولیه رفتیم و نشستیم که اجازه ورود به ما داده بشه. در روبه روی ما یک تلویزیون 21 اینچ قرار داره که روی اون یک انتن رومیزی قرارداره اما تصویر تلویزیون همراه با پارازیت و کمی برفک مشاهده میشه اما تصویر طوری نیست که از دیدن تلویزیون صرف نظر کنم. شبکه 3 و پخش مستقیم فوتبال! می بینم یکطرف زمین تیم مورد علاقه برادرم داره بازی میکنه و تا اون لحظه از لحاظ نتیجه عقب هست دعا می کنم که تیم مورد نظر ببره وگر نه امشب باید فقط تفسیر فوتبال ببینیم. در ضمن صدای تلویزیون کاملا بسته شده و من با دیدن تصویر توی ذهنم مسابقه رو گزارش می کنم! جلوم یک میز قرار داره که روش با چندتا مجله تزئین شده! مجله ها رو ورنداز می کنم غیر دوتا بقیه شماره های مختلف یک مجله هستند و روی مجله هم نوشته فصلنامه مادر و کودک یا کودک و مادر! یکی رو برمی دارم ورق میرنم تا ببینم چیزی برای خوندن پیدا میشه یا نه! یک مطلب پیدا می کنم مزایای ویتامین ای! اما کل مطلب یک صفحه هست و خیلی زود بیکار میشم! به مامان نگاه می کنم که با خانم بغل دستیش صحبت می کنه! هر دو از اینکه مدتی رو معطل شدن ناراحت هستند به ساعت نگاه می کنم می بینم نیم ساعت از وقتی که داشتیم گذشته و ما هنور نشستیم و در این نیم ساعت چند نفر رفتن داخل! حکایتش چی بود نمی دونم! و من فرصتی پیدا می کنم تا دوباره به جون مجله ها بیفتم و به زورم که شده بخونمشون! یک سالنامه از روزنامه شرق به چشمم میخوره! بر می دارم و مشغول میشم. هنوز چند صفحه رو ورق نزدم که یک خانم و اقا وارد میشن و همراه خانم یک نی نی هست و خانم همراه با نی نی در صندلی بغلی من میشینه! از اونجایی که وقتی نی نی می بینم از شدت هیجان به وجد میام دیدن هر نی نی رو برای خودم ممنوع کردم مخصوصا که نی نی ش خیلی تپل و ناز باشه! مثل نی نی که کنار ایدی خودم هست! به نی نی نگاه میکنم نمی دونم چند ماه یا سالشه اما از نی نی کنار ایدی من چند ماهی کوچکتر میزنه! خندم میگیره و سرم رو توی مجله قایم می کنم! اما دوباره برای دیدن نی نی سرم رو میارم بالا و به نی نی نگاه می کنم! بدبخت زل زده به من و دستش روگذاشته جلوی دهنش ! یعنی اینکه به چی میخندی! اما نی نیش خیلی تپل نیست! تو همین فکر ها هستم که یکدفعه نی نی با مامان و باباش بلند میشن و میرن طرف مطب دکتر! چقدر زود رفت! از ما دیرتر اومد و زودتر رفت! دوباره خودم رو با مجله سرگرم می کنم ! یکدفعه اسم ما رو صدا میزنن و به طرف اتاق دکتر میریم. دکتر خیلی سرحال و شنگول به نظر میرسه! و در حال خوردن نسکافه و کیک! با دکتر خداحافظی می کنیم و هزینه رو به منشی پرداخت می کنیم و از ساختمان خارج میشیم! هوا تاریک شده و ساعت نزدیک 8 شب! به سمت خونه حر کت می کنیم
همون طوری که خودم فکر می کردم و شما ها می دونید و میگید! حتی دیگه مثل گذشته ها نمی تونم بنویسم! یعنی به اون ضعیفی سابق هم نمی تونم بنویسم دیگه خودم هم حرفام رو نمی فهمم ! بیشتر از گذشته برای خودم تکراری شدم! چه برسه به شماها! شاید اگر وبلاگ دیگه ای داشتم می تونستم این چرت و پرتها رو اون جا بنویسم اما همین وبلاگم از سر من زیاده! و چون شعرم خوب نمی دونم نمی تونم از شعر استفاده کنم از اونجایی که نمی خوام وبلاگ رو تعطیل کنم! تصمیم گرفتم اون حرفهای که می خوام بگم و خیلی با نوشته های قبل من فاصله داره رو روی کاغذ بنویسم و از نوشتنشون توی وبلاگ جلوگیری کنم! اینطوری به نفع شما هم هست