تبليغاتX
من یک چپ دست هستم - می خوایم بریم شهر بازی

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

سلام
امشب می خواستم یه مطلب دیگه ای بنویسم اما چون به بچه ها قول داده بودیم
بریم شهر بازی و از اون جایی که خوب نیست  بچه هایی که
خیلی خوب بودند تا برن شهر بازی رو به شهر بازی نبریم  و چون
خوب نیست که زیر حرفمون بزنیم...

خب همه حاضرن همه امادن  کسی جا نمونده
رفتیمما پیش به سوی شهر بازی

شهر بازی یه جایی که توش همه جور وسیله بازی هست و همه میرن اونجا و معمولا خیلی بهشون خوش میگذره اولین باری که رفتم شهر بازی خیلی ذوق و شوق داشتم در حدود 20 نفر ادم توی 2 تا ماشین نشسته بودیم، ماشین یه وانت بود که ما بچه ها که حدود 10 نفر بودیم پشت اون نشسته بودیم و اون موقع من 7-8 سالم بود اما اسم خیابون ها رو نمی دونستم اما هنوز اتوبان چمران رو یادمه که اون موقع  در اون حرکت می کردیم اون موقع خیلی از دستگاه ها رو سوار نشدیم  اما یه دستگاه بود وسطش گوریل انگوری بود،کارتونش رو تلویزیون نشون میداد که سوار شدیم ماشین سواری  که صفش 300 متر بود که همیشه سوار میشدیم  وبهترین وسیله بود، اون موقع بعدش هم اونجا شام خوردیم که میگو بود اما به جای مرغ به خوردمون دادن که خیلی خوشمزه بود این اولین باری بود که شهر بازی می رفتیم
بعد از اون چند بار دیگه رفتیم این شهر بازی اما یه دفعه که رفتیم حدود 20 تا وسیله رو سوار شدیم
بعد اینقدر تنقلات خوردیم و چرخ زدیم که رسیدیم خونه حالمون بهم خورد  بعد از اون یه وقفه 5-6 ساله افتاد که دیگه شهر بازی نرفتیم تا اینکه یه بار رفتیم شهر بازی مینی سیتی، اولین بار بود که اونجا می رفتیم ، که رفتیم توش بجز چندتا وسیله بقیه بازیهاش از این بازیهای شانسی بود که توپ رو می زدی به هدف 2000 امتیاز میدادن  از این موارد که هر چی پول داشتیم دادیم توی این شانسی ها و اخرش بهمون دوتا عروسک توئنتی دادن که دلمون نشکنه بعدش هم شام خوردیم و کلی پول شام دادیم بعد از اون یه باردیگه  به زور بردنمون شهر بازی اصلی که ورودی شهر بازی، گفتن مجرد راه نمی دیم پیش خودم گفتم یعنی چی این چرندیات چیه میگن گفتن مجرد هستین منم گفتن حالا که اومدیم الا بلا شده باید بریم تو برگردیم باید بریم توی شهر بازی هی گفتن بیاین برگردیمخونه ، گفتم نه! رفتم یه خانواده پیدا کردم بهشون گفتم که ما رو به فرزند خوندگی قبول کنند و اونها هم با کمال میل قبول کردند رفتیم با خانوادمون تو   شهر بازی اون شب شبی نبود جز شب 11 سپتامبر که بانک تجارت امریکا ترکید به همین خاطر خوب یادم مونده البته یه بارم رفتیم پارک ارم که اونجا دوتا وسیله خفن سوار شدیم که بدبخت شدیم، یکی سفینه بود یکی رنجر سفینه مثل اون وقتی بود که گنجشک ها بالای سر تام چرخ می زنن رنجرم که واقعا وحشتناک بود  انگار از دو پا اویزونت کنن جیبهامون هر چی پول بود و نبود خالی شد خدا رو شکر فقط پول بود  الانم خیلی وقته که نرفتم دیگه برام لذتی نداره اگر اون موقع نمی رفتم شاید الان افسوس می خوردم پس ناراحت نیستم
به نظر من کسی رو منع نکنید از شهر بازی رفتن به خصوص بچه های کوچیک رو
یه بارم به زور بردنمون سرزمین عجایب که خیلی جای مزخرفی بود تنها بازی بدرد بخورش همون
شتر سوارری یا اسب سواری بود  که من 2 بار قهرمان شدم اما جایزش اینقدربیخود بود که همون جا انداختم اومدم
اینم از شهر بازی امیدوارم سرتون گیج نرفته باشه چون قول داده بودم ببرمتون دیگه بردم

امروز رفته بودیم طرف خیابون جمهوری بعد کنار خیابون دوبله ایستاده بودیم توی ماشین منتظر
یکی از دوستان بودیم که رفته بود تا پاساژ برگرده بعد یه جناب مامور که لباس ابی به تن داشت یه برگه ای نوشت و به ما داد البته پلیس که نبود برگه، برگه اخطار بود که به ما اخطار داده بود که دیگه این کار رو نکنیم ما هم گفتیم چشم
غروبی هم زیر تابلو پارک ممنوع ایستاده بودیم  در حال رفتن به سمت ماشین
بودیم که افسر راهنمایی رانندگی  در حال بیرون اوردن دفتر چش بود که بنویسه
که ما گفتیم جناب ما داریم می ریم اما خواستی بنویس و ایشان لطف کردن و ما را جریمه نکرد

در مورد پست قبل بگم در جواب یکی از دوستان که من کارتون پرفسور بارتازار( اگه درست نوشته باشم)
خیلی دوست داشتم و اهنگ اول رو هم یادمه می گفت پرفسور بارتازار و بعدش کلمه بارتازار رو چند بار تکرار می کرد و همیشه یه بشر داشت که توش یه قطره از محصولش رو می ریخت و همون یه قطره کلی کار انجام می داد یکی از دوستان ما خواسته بود که بریم سینما اما چون توافق بر سر شهر بازی بود رفتیم شهر بازی از طرفی دیگه سینما رفتن حس و حال و حوصله می خواد که کسی نداره 
 اگه خواستین می تونید از ویدئو کلوپ  بگیرید و یا تلویزیون فیلم ها رو ببینید دستت همه بچه هایی که توی پست قبل کامنت گذاشتن درد نکنه خیلی لطف کردند وازشون ممنونم  از دیدن نظرهای خوبتون خوشحال شدم و بدونید هر چی کامنت بیشتر باشه (تعداد سطرهاش) نشون میده که شما چقدر برای طرف مقابلتون ارزش قائل هستید که براش بنویسید این رو به جناب ممل گفتم که از نوشتن خودش ناراضی بود البته منظورم این نیست که کسانی که کم می نویسند بی مایه می نویسند
یه موقع اشتباه نکنید

اینم شعر خواستید بخونید خواستید نخونید
زندگی: شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان می گذرد
زندگی :شاید ریسمانیست که مردی خود را با ان از شاخه می اویزد
زندگی: شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
زندگی: شاید دود سیگاری باشد که در لحظات نخوت بار دو هم اغوشی به هوا بر می خیزد
زندگی :شاید ان لحضه مسروریست که نگاه من در چشمان تو خود را ویران می سازد و انگاه...

 شاعرشم که می دونید

 هر کس بتونه بگه این عکس کجاست یعنی مشخصات مکانش رو بده یه جایزه پیشم داره!

پست بعدی نوشته ها خیلی فرق میکنه...

شهر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:56  توسط علی  |