--------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------

سلام
امروز صبح دانشگاه کلاس داشتم! یه بار بیدار شدم ساعت 6 دیدم زوده گفتم نیم ساعت دیگه
بلند میشم. خوابیدم! اخه خواب دم صبح رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد! مخصوصا که
اگه هوا سرد باشه! پتو رو میکشی رو سرت تا خوابت بگیره! اما خوابیدنش خیلی مزه میده
نیم ساعت بعد بلند شدم اما هر ساعتی رو نگاه کردم 7/20 رو نشون میداد دیدم احتمالا بیشتر
از نیم ساعت خوابیدم! عین موشک لباش پوشیدم رفتم از خونه بیرون! می دونستم دیر میرسم
اما مونده بودم چطوری برم سر کلاس ! که هم غیبت نخورم اما بشینم سر کلاس
خوشبختانه رفتم سر کلاس و نشستم و مشکلی پیش نیامد!( در ناامیدی بسی امید نهفته است)
عکس دیشبی که دیدید! من نمی دونم کجا بود! اما برای خودم هم جالب بود! بقیه عکسها رو
هم میزارم که بیشتر ببینید و اگه خواستین بلیط سفرش بدین!
البته من خودم خیلی دوست دارم جای اون ادما بودم! نوی اون ارتفاع انقدر هیجان هست که
نمی زاره به چیزی فکر کنی انگار بین تو خدا هیچ چیزی نیست! ( فلسفی حرف زدم)
یه چیز دیگه می خواستم بگم شاید خیلی قبول داشته باشند خیلی ها هم نه ! من برای خودم
اتفاق افتاده به دفعات! اونم اینکه می خوای یک کاری انجام بدی یا یه موضوعی مطبق میلت
انجام بشه فقط تو اون لحظه خاص! اما 100 درصد بر عکی میشه! به طور مثال میگم
یه روز یه جای خیلی مهم می خوای بری! که رفتن به اونجا خیلی برات مهمه!
اما برعکس اون روز این قدر مشکلات پیش میاد که اصلا نمی تونی اون کار رو انجام بدی؟
من نمی دونم چرا ؟ اما به نظرم خیلی حالگیریه!
امشبم دیر دارم اپ می کنم ! ببخشید که دیر شد هر چند تعداد کامنتهای وبلاگ هر روز
داره اب میره! به هر حال ممنون از اونهایی که من رو قابل می دونن و نظر میدن!
این شعرم یکی از دوستان به من داد که به نظرم شعر قشنگیه که امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
آدما با دلتنگیها بزرگ می شن
با دلتنگیها زندگی می کنن
و با دلتنگیها می رن
منم دلتنگم، دلتنگه زندگی
و
گاهی دلتنگه رفتن
ر ف ت ن
