تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

شریف ترین دلها ، دلی است که اندیشه ازار کسان دران نباشد  ( زرتشت)
یادت باشه زندگی یه ریسک خیلی بزرگه! جرات معامله داشته باش اما سرت بالا باشه

من همیشه یه چیزی رو میگم اونم اینه که ادمها  یا بهتر بگم ادیمزاد یه خصلتی داره
اونم اینه که وقتی پای منافع خودش به میون بیاد فراموش میکنه که نباید از خیلی
چیزها به خاطر منافع خودش بگذره

من یه تعهد دارم به کی ؟ به خودم ! این که مهم نیست طرفی حسابم کی بوده و کی هست! مهم اینه که اگر رابطه من به هر دلیلی با هر کسی از  هر نوعی باشه بهم بخوره ! حتی اگه از حرفها و کارهای  من به ضررم استفاده کنه باز هم من نمی تونم امانت داریم رو بشکنم اینه که حرفها پیش من امانت بوده و هست! حالا چه خود فرد باشه چه نباشه   چه دوست من باشه چه ... من تعهد دارم به کی ؟ به خودم

من تا حالا قیافه چارلی پاپلین رو بدون سیبیل ندیده بودم! وقتی سیبیل نداره ! دیگه
کارهاش مزحک نیست هست؟

ماه رمضون چقدر زود میگذره! ما هستیم که روزمون رو به امید لحظه افطار
سپری می کنیم و شب مون رو با تلویزیون همراهی میکنیم

کپی رایت عکس رو دیلیت کردم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:48  توسط علی  | 

شاید قرار نیست زندگی باهات درست تا کنه...

اگه یکی بعد از چند ماه بعد از تولدت بهت یه کادو بده و تولدت رو تبریک بگه حتما می تونی تعجب کنی...

دلم یه شعر می خواد


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:24  توسط علی  | 

شنیدی میگن از این ستون به اون ستون فرجه؟ این یعنی که صبر داشته باش! خدا بزرگه ...! قبلن هم گفتم همیشه هر چیزی رو که فکر می کنی درسته اشتباه برعکس میشه و همین طور هر چیزی که فکر میکنی درست در نمیاد برعکس میشه! اینه که همیشه زندگی توی احتمالات دست و پا میزنه! شاید اگر همه چیز قرار بود بدون احتمال درست انجام بشه لذت دست یافتن و ناراحتی نرسیدن به خیلی چیزها وجود نداشت...

همین جور که دارم فکر می کنم! یعنی ارشیو ذهنم رو با گذشته ها مقایسه می کنم می بینم چقدر زود گذشت! بچه های فسقلی الان همه بزرگ شدن و شدن هم قد امثال من و دبیرستانی و کنکوری و... همونایی که وقتی دنیا اومدن من 10 سال از اونا تو زندگی جلوتر بودم! جالا دیگه حرف زدنشونم از جنس قدشون شده ! دیگه نمیشه سسر به سرشون گذاشت و بهشون خندید! حالا برای خندیدن هم به یه موضوع از جنس سن خودشون فکر میکنن! یا من باید پیش قدم بشم تا اونا رو کوچیکتر کنم! تا حداقل به سن خودشون برسن! هم سن و سالهای من یا بهتر بگم هم بازیهای من پرت شدن میون هیاهوی ادمهای بزرگ! دیگه اثری از شوخی ها و دعواهای دوران نوجوانی نیست! همیشه بهمون میگفتن با هم دعوا نکنید بزرگ شدید حسرت این روزها رو می خورید! حالا اگه اون دعواها و اشتی ها اگر نبود خاطرات گذشته مون خیلی بی روح میشد! دعواهامون حالا نقطه شیرین دوران گذشته شده! کی یادشه؟ حالا هم قطارای من یا زندگی مجردی رو بدرود گفتن یا مامان و بابا شدن یا پرت شدن توی مسائل و مشکلات شغل و کار و...
زندگی! یا رفتن تو یه خاک غریب! به هر حال چه میشه کرد! اما من خوشحالم که بخضی از خاطرات گذشته خودم رو توی ارشیو ذهنم تازه نگه داشتم! که هر وقت خواستم بهشون سر بزنم برام تازه گی اون زمانها رو داشته باشه!

حس میکنم اگر اینجا نبود یه بخشی از لحظات زندگیم گم میشد!

تو این ساعت نمی تونم بخوابم خیلی خسته ام اما یه اتفاق بی خوابم کرد در صورتی که بیشتر از همه چیز به خواب احتیاج دارم!  همین قدر کافیه تا هنگ نکردم...!


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:30  توسط علی  |