تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

تابستون از راه رسیده  و هوا هم گرم شده هر چند که هنوز وارد تابستون نشدیم! خلاصه اینکه این ترمم تموم شد. خیلی زودتر از اون چیزی که بخوای فکرش رو کنی حالا ما موندیم و امتحانات و یه مشت کتاب گردن کلفت که از دیدن قطر و تعداد صفحات و وزنشون اگر نخوایم وحشت کنیم! می ترسیم هر چند ترسمون هم بی دلیل نیست! با وجود استادهایی که تعریف سختی و سختی سنجیشون رو  زیاد شنیدیم تا امتحانات تموم نشه مزه تابستون رو زیر دندونمون حس نخواهیم کرد! چند وقت پیش یه ایمیلی بهم رسیده بود که توش متن جالبی نوشته شده بود دوست داشتم متنش رو اینجا بزارم که شما هم ببینید! شنیدید که میگن از ماست بر ماست ؟

 

" در رادیو، مصاحبه ای پخش می شد راجع به مبازره با بدحجابی مردان و زنان! مشخص است که همه موافق بودند و حمایت می کردند. تا بالاخره نوبت مردی رسید که در این جریانات گرفتار آمده بود و به جرم بدحجابی ماشینش برای چند روز توقیف بود (برای گرفتن خلافی و پرداخت جریمه ها و اجاره پارکینگ و ...). وی تنها جمله ای که گفت این بود که "لطفاً کاری کنید که ماشین ها را بتوان زودتر بازپس گرفت. چون ما ماشین ها را احتیاج داریم"!

یاد حکایتی قدیمی افتادم اندر باب ظلم پذیری مردم ما که (یکی از روایتهای) آن را اینجا با کمی سانسور می خوانیم:

می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب شورش مردم شود. اما وزیر معتقد بود که مردم اهل شورش نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد.

گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند، باید یک سکه طلا پرداخت کند.
خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند.
تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند.
خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند.

تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، یک سیلی نوش جان کند.
شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و سختی گفت:
"
اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد متجاوزان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم اینگوننننننه در صفهای طویللللللل ناسیتندددد"!

***

راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط علی  | 

یکسال شد از وقتی که می خوام بیام و پست اخر بلاگم رو بنویسم!
یکساله می خوام بیام بگم که سال نو مبارک!
یکساله می خوام بیام بنویسم که دیگه ادم وبلاگ نویسی نیستم
چند ماهه دارم می نویسم! هی کم و زیاد می کنم دارم طومار خداحافظی می نویسم
اما هنوز هیچ کاری نکردم! چون نه پست اخرم رو نوشتم و نه خداحافظی کردم!
حالا بعد از چندماه اومدم بگم که هنوز با خودم درگیرم هنوز دارم گیج میزنم
با خودت میگی اگه می خوای بنویسی بنویس اگه می خوای جمع کنی جمعش کن
دیگه این همه شل کن سفت کن نداره که...؟
می دونم!
گیج میزنم خیلی هم گیج میزنم!
حالا اومدم بنویسیم که دیگه به بهونه پست اخر اینقدر با خودم کلنجار نرم!
همیشه وقتی دست از نوشتن بر میداری مطلب بهتری به ذهنت میرسه
شاید بشه اینم توی قوانین مورفی گنجوند!
هر وقت تصمیم قاطع گرفتم نتیجه اون رو اینجا می بینید
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط علی  |