تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

یک شب

که  راهی  برای  توبه  را در اغوش می کشد

یک نگاه

که حسی را در خود پنهان می کند

یک خواهش

که در لذت لحظه ای اسیر می شود

به نشانی از سکوت...

رخی از خاطره است که در لحظه اثیر می شود

و سکوتی که میان دو فاصله حکمرانی می کند

 و بارانی که پرده دار اشکی است

 که رنگی از سکوت و خواهش به خود گرفته

و لحظاتی که می خواهند بی نشانی پرواز کنند

و حسی که در نهایت شکفتن می میرد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 23:55  توسط علی  | 

وقتی خوب نیستی گوش کردن و نگاه کردن به خنده دار ترین فیلمهاو تصاویر و اهنگها نمی تونه حتی برای مدت کمی خوشحالت کنه! برعکس اون هم هست و وقتی  خوشحالی هم...

 

ادمها یا باید سنگ بخوره به سرشون یا اینکه باید سرشون بخوره به سنگ! زیاد فرقی نمیکنه مهم اینه که این دوتا با هم برخورد داشته باشن! اون وقته که طبق قوانین برخورد می تونی بفهمی که هر دوتاشون از این برخورد نتیجه میگیرن! نتیجه اون هر چی باشه تاثیر مثبت داره! حتی اگر یکی یا هر دوشون بشکنن...

 

عشق  و میل  و نفرت و دردم را

در غربت  شبانه قبرستان

موشی به نام مرگ جوییده است

 

(؟؟؟)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 17:11  توسط علی  | 

مشکل ادمهای این زمونه اینه که نمی تونن طوری حرف بزنن که ادمهای دیگه راحت حرفشون رو بفهمن یا اینکه نمی دونن چطوری حرفشون رو بزنن! توی یه کتابی خوندم که نویسنده اون اول کتاب گفته بود: پرودگارا شرح صدرم عطا فرما و کار مرا اسان گردان و سختی هایی که درانجام این وظیفه بر من پیش می اید برطرف ساز و عقده را از زبانم بگشا تا مردم سخنم را نیکو فهم کرده و خوش بپذیرند! مشکل خیلی از ادمها اینه که می دونن چی می خوان بگن اما نمی دونن چطوری اون رو بیان کنن که مخاطبی که مورد خطاب قرار گرفته بتونه معنا ومفهومی که می خواد ازاون گفته یا نوشته داشته باشه! شاید بهتر باشه توی نوشته مون ازظرافتهای جمله و قافیه کم کنیم وجملاتمون رو ساده تر کنیم تا مفهوم کلاممون قابل فهم تر باشه

 

ادمیزاد همین طوریه! همیشه تا گیرو گرفتاری براش پیش میاد یاد خدا میفته! و میفهمه خدایی هم هست که همیشه مواظبشه و اون از خدا غافله! اگر گرفتاریش حل نشه از خدا میپرسه چرا این مشکل رو در سر راه من قرار دادی و چرا این مشکل من رو رفع نمیکنی...! بعد همین که خدا مشکلشون رو حل کرد دیگه فراموش می کنن که مشکلشون چطوری حل شده! و هدف از این که این مشکل براشون ایجاد شده چی بوده...! حالا اگر بتونن متوجه میشن که به وجود اومدن اون مشکل دلیلی برای به یاد اوردن خدا و نزدیکی به خدا بوده... حالا  توی 12ماه سال یه ماهش ماه رمضونه و سه شب توی ماه رمضون شبهای قدره که در مورد فضیلت این شبها زیاد شنیدیم! خیلی سعی میکنن از این شبها و لحظات استفاده کنن!از این شبها استفاده کنن برای این که به خاطر گناهان طلب بخشش کن!  و بخشیده بشن اما خیلی ها که این توفیق نصیبشون میشه بعد از این شبها دوباره فراموش میکنن که تو این شبها از خدا چی خواستن...و باز فرصت ها رو از خودشون میگیرن...! به امید انکه اعمالتون در این شبها مورد قبول واقع بشه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 2:16  توسط علی  | 

 

شده به این نتیجه برسی که دنیا اون قدری که میگن و اون قدری که فکر می کردی ارزش دیدن نداره!

میفهمی که چقدر از عمرمون پی حل کردن سوالهایی گذشته که قرار نبوده جوابی داشته باشه...!

 

گاهی حسی وجودت رو فرا میگیره که هیچ جوری نمی تونی باهاش کنی بیای! حتی بیان کردنش مشکله چه برسه به فهمیدن این که حسش چیه و چطوری همرات شده بعد می خوای خودت رو از زیر بی تفاوتی این دنیای بی تفاوت بیرون بکشی که نمی تونی... اون وقت  چاره ای نداری جز اینکه منتظر بمونی... 

 

 

یکی دو روز پیش وسط افطار یا سحر بود که حرف از خواب و خواب دیدن شد! یهو یاد خودم و خوابهایی که گاهی می دیدم افتادم. بیشترین خوابی که دیدم این بوده که یا ادمهایی رو که مردن تو خواب دیدم یا اینکه ادمهایی که زنده هستند رو تو خواب دیدم مردند! بعد که تعبیرش رو فهمیدم  متوجه شدم اگر کسی تو خواب بمیره منظور اینه که عمرش زیاده و چشمش به دنیا هست! امیدوارم خوابهام جوری باشه که تعبیرش همین شکلی بمونه! فقط خدا کنه خودم تو خوابم نمیرم!

 

از همه بچه هایی که به اون سوالی که پرسیده بودم جواب دادن ممنونم! جوابهایی که من چنددین بارخوندم تا بیشتر بفهمم...!  حالا هر کی خواست به این سوال جواب بده!

تو دوران کودکی دوست داشتین جه کاری داشته باشین؟ الانم هنوز همون هدف رو دارین؟ بهش رسیدین؟ چقدر رسیدن بهش براتون مهم بود/هست ؟

 

 دستی که به نوشتن نمی بری

حرفی که نمی گویی

آهی که نمی کشی

می شود جفت بغض های نگریسته

بغض های هیچ گاه نگریسته

تا فقط لحظه ای که از راه برسد

برای شکستن ات

که بی اختیار انتظارش را می کشیدی...

منبع: وبلاگ نان سالهای جوانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:36  توسط علی  |