تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

حوادث در کمین نشسته اند و تو در گریز! گریز برای فرار از

 حوادثی که هر لحظه به دنبال قربانی تازه ای می گردند!

 

انسانهایی که فاصله بیشتری با تو دارند به تو نزدیکترند و

 انسانهایی که فاصله کمتری با تو دارند از تو دورتر

 

چرا اشناهایی که خودشون رو زیر یک شخصیت غریبه جا

 میزنن زودتر شناخته میشن؟ شخصیت غریبه  رو بشکن

 

تموم شد! سه ماه تابستان توم شد و وارد مهر و فصل پاییز شدیم! خداحافظی با تابستان سخته و سلام کردن به پاییز سختراما وقتی قرار نیست تو تصمیم گیرنده باشی باید سعی کنی خودت رو با شرایط سازگار کنی! تابستان رو با گرمای اتشینش و عطش اب  فراموش کنی و منتظر ابرها و باد  باران پاییز باشی! تابستان رو با بلال و پسته و فراموش کنی  و منتظر رسیدن نارنگی و پرتغال باشی! تابستان رو با روزهای بلند  و مسافرت های حتی یکی دو روزه اش فراموش کنی و خودت رو در شبهای بلند پاییز پیدا کنی! تابستان رو با تمام لحظاتش فراموش کنی و منتظر رسیدن پاییز باشی که نمی دونی قراره چطوری بگذزه !

 

روز اخر شهریور رو بچه مدرسه ای ها خوب میفهمن! هیچوقت اول مهر به مدرسه رفتن برام جالب و دوست داشتنی نبوده! یه هفته اول یه حس غربتی وجودت رو پر میکنه که از اسم مدرسه هم منتفرت میکنه! نمی دونم شاید اگر دوباره قرار بود مدرسه برم این  حس دوباره به سراغم میومد! از مهر و مدرسه که بگذریم میرسیم به فرا رسیدن ماه رمضان! چقدر زود گذشت از ماه رمضان پارسال تا امسال! باز هم مشکل در تعیین روز اول ماه رمضان و همین طور عید...! هنوز پستهایی که پارسال رو نوشتم بدون اینکه خونده باشم یادم مونده. پارسال هر روز می نوشتم و هر روز ذوقم نسبت به روزهای قبل بیشتر میشد اما امسال رو نمی دونم!... هنور ماه رمضان شروع  نشده  دیگهای اش و حلیم و شعله زرد جلوی اکثر مغازه ها خود نمایی میکنه  و باز هم زولبیا و بامیه و افطاری و سریالهای مناسبتی تلویزیون ...! و کسانی که پارسال بودند و امسال دیگه یا نیستن یا اینکه نمی خوان باشن!

 

پیوست:

باید یه وقت بزارم یه دستی به سر اینجا بکشم!

(توضیح واضحات): هر مطلبی که از خودم نباشه رو با ذکر منبع می نویسم

سعی میکنم لینک دوستانی رو هم که قراره بوده تو پیوندها بزارم  رو قرار بدم

ممکنه بعدا عکس اضافه بشه ممکنه هم عکس مناسب یافت نشه!

اگر پست خیلی کلیشه ای هست به سیستمتون دست نزنید دیگه این موقع

شب نوشتن و اپ کردن بعد از یه روز اسباب کشی و کلی دوندگی  بهتر از این نمیشه!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:55  توسط علی  | 

هیچ چیز به اندازه تمزکز تمام نیروها بر روی مقدار کمی از

هدف ها به زندگی شما انرژی نمی دهد (نیدو کیو بین )

 

حدود ساعت 11شب بود که اماده شدم تا به نزد جناب دکتر برسم در طول مسیر رفت و برگشت دیدن اتفاقات توی خیابان و نحوه برخورد مردم با موضوعات اطراف خودشون و از طرفی مقایسه با خودمون ناخوداگاه باعث شد به فکر فرو برم! دیدن مغازه  فست فوود( پیتزا فروشی) که تعداد مشتریهاش تا وقتی که من دیدم فرقی با شلوغترین زمان فروش یک فست فوود نداشت!  حالا وقتی نگاه میکنم می بینم از چندین سال پیش که ما با این فست فوود هم محله ای شدیم یکبار هم توی این مغازه قدم نگذاشتیم! و در کنار اون مغازه نان و شیرینی فروشی که من یکبار برای خریدن شکلات وارد ان شدم و کمی انطرف تر بانکی که به دفعات نمای بیرونی ان را مشاهده کردم و در کنار ان یک مغازه دیگر که در ادامه در موردش توضیح میدم! از همه اینها که فاصله میگیری میرسی به اتومبیل هایی که در کنار خیابان جایی رو برای استراحت پیدا کردند تا راننده هاشون و همراه هاشون ساعاتی رو در پارک تفریح کنند! یادم میاد حدود 7 سال پیش به درون این پارک قدم گذاشته بودم جالا که نمای بیرونی اون رو نگاه میکنم نسبت به اون زمان شلوغتر و زیباتر و دارای امکنات رفاهی بیشتری شده  و چند تا ساختمون در درون اون ساخته شده که میگن زمین ورزشی هست! ماشین ها در دو طرف خیابان مرز بین خیابان و پارک رو مشخص کرده  و ازدحام جمعیتی که در پارک قابل رویت هست! از اینها که می گذریم وارد درمانگاهی میشیم که به دفعات وارد ان شدم و دیگر بخش اورژانس اون رو به خوبی میشناسم و قبل از ورود می دونم که باید به کجاهای اون سرک بکشم!  اما در راه برگشت باز هم در خیابانی دیگر تعداد ماشین می بینم که در کنار فضای سبز وسط خیابان پارک شده! چیز عجیبی نیست!این مورد رو زیاد دیدم! و البته سرنشینان اونها توی چمن جدول وسط خیابان زیر درخت با ارامش  زیر اندازی رو پهن کردند و فاصله بین اونها رو یک سفره مربع شکل پر کرده  و صورتهاشون رو خنده و قهقه دربر گرفته و در کنار اونها تقریبا همه وسائل لازم برای یک پیک نیک پیدا میشه کمی اون طرف تر یک فست فوود دیگر از ازدحام مشتری در اون ساعت شب(12) در حال انفجار هست! و البته تعدادی هم در محوطه روبروی مغازه فست فوود برای خودشون جایی

 

 رزرو کردند! از کنار مغازه ها می گذریم و دوباره کمی در ترافیک زمان  میگذرانیم  و دوباره  به روبه روی همان مغازه فست فوود اولی باز می گردیم اما این بار به خاطر همان مغازه ای که گفته بودم در موردش توضیح میدم! و این همان مغازه ای هست که من به دفعات وارد ان شدم و طعم اجناس ان را چشیده ام  و کاملا برایم اشناست این مغازه چیزی نیست جز همون داروخانه معروف محله که از همه مغازه های ان برام اشناتر است! و در همین حوالی نگاهم به ماشین هایی  هست که از خیابان عبور می کنند! یک ماشین عروس که  با روشن کردن چراغ خطر و بوق ممتد سعی دارد به مردم بفهماند که امشب مراسم ازدواج سرنشینان اون هست! و پشت سر اون ماشینهایی که با زدن بوق و روشن کردن چراغ خطر به من می فهمانند که دارم یک کاروان عروسی را نظاره میکنم! و بعد از ان برای چند ثانیه ای خیابان ارامتر می شود و ... یک ماشین که صدای ضبط اون از درون اون به خیابون درز کرده و همراه سرنشینانی که با حرکات موزون  خود  رو در درون ماشین همراه با موسیقی پخش شده  جابه جا میکنند و باز هم گذز ماشینها که سکوت تنهایی خیابان رو می شکنند و اون رو تنها نمی گذارند و ما حرکت می کنیم و خیابان رو با تنهایی اش تنها می گذاریم

 

یک ماه داشتم ازش درس می گرفتم تا زمانی که برای اخرین بار دیدمش و گفت: ترس برادر مرگه! حالا می فهم که هر وقت ترسیدم باختم! اما فهمیدم درس همونی بود که اخرین زمانی که دیدمش یادم داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 3:10  توسط علی  | 

دنیا از ادمهایی پر شده است که در انتظارند کسی از راه برسد به انها انگیزه بدهد تا به انسانی موفق تبدیل شوند مشکل همین جاست کسی قرار نیست برای نجات انها بیاید (برایان تریسی)

 

 یادت باشه زندگی اون قدر جذاب نیست که بتونی هر وقت بخوای از لحظاتش لذت ببری

 

به ابتدا و انتهای تاریخ ارشیو وبلاگم نگاه می کنم تنها فرقشون توی سالی که کنارشون نوشته شده هست! شهریور تا شهریور میشه یکسال! اما در واقع  باید 7 ماه رو بهش اضافه کنم و از 7 ماه قبل از این تاریخ حساب کنم تا متوجه بشم 19 ماه از زمانی که من شروع  کردم به وبلاگ نوشتن میگذره! خیلی زود گذشت، زودتر از زمانی که فکر میکردم، حالا پستهای قبلی برام حکم دفترچه خاطرات رو داره که با خوندشون برای چند ثانیه یا چند دقیقه وارد گذشته میشم!! فقط میشه ببینی که چطوری ازش گذشتی! همیشه همین طور بوده زمان زودتر از اونی که ما انتظار داریم میگذره

 

این که بعد مدتها می بینی که بعضی از دوستان قدیمی که خبری ازشون نیست و فکر می کنی از وبلاگ نویسی به هر دلیلی جدا شدند  رو دوباره می بینیشون خیلی می تونه خوشحال کننده باشه! در ضمن می خواستم از همه دوستانی که در پست مربوط به چپ دست با نظراتشون به من لطف داشتند چه چپ دست  چه راست  دست  تشکر کنم! امیدوارم که دوستان چپ دستم  از من ناراحت نشده باشن!

 

لطفا اگر این پست رو خوندید به این سوال جواب بدید

 چون می خوام جوابهاتون رو بدونم اینکه اگر قرار بود خودتون خانواده  و ملیت خودتون رو انتخاب کنید(یعنی به انتخاب خودتون باشه)  ایا همین خانواده  و ملیت رو که الان دارید انتخاب می کردید یا نه؟چرا؟  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:7  توسط علی  | 

یه حرفهایی هست که ادم فقط میتونه به پدر مادرش بگه

یه حرفهایی هست که ادم فقط میتونه به دوستش بگه

یه حرفهایی هم هست ادم به هیچکس نمیتونه بگه

(سریال در پناه تو)

 

گاهی هیچ فرصتی نداری

حتی برای از دست دادن لحظاتی که میان دلهره  و تردید گم شدن!

 

بالاخره ترم تابستونی هم تموم شد و با دوباره نوبت امتحان ها رسید! چقدر زود گذشت! اینه که الان باید سرم رو توی کتاب بزارم و بر ندارم! امروز توی خونه تنها هستم! به قول مامان علی تو توی تهران تنها هستی! خواهر و بابام که از یه طرف رفتن مسافرت! مامانم و خاله و برادرم از طرف دیگه! حالا من موندم و با کلی جزوه  و فرمول و قضیه و ... که هر چی بهشون نگاه میکنم ظاهرشون اشناست اما خوب نمی شناسمشون! که به امید خدا هر چی زودتر با همدیگه اشنا بشیم

 

داشتم به این فکر می کردم که توی این حدود یکماه چندتا خبر فوت شنیدم! چندتاش که پشت سر هم بود یعنی هر روز که از خواب بلندم میشدم یه خبر مرگ بهمون می رسید! اگه بخوام حساب کنم حدود 10 نفر از اشنایان دور و نزدیک در عرض یکماه جان به جان افرین تسلیم کردند! اینه که ذهنم درگیر این موضوع شده و البته جدای از تاسف فوت این عزیزان به این موضوع فکر میکنم که مرگ چقدر به ما نزدیکه! پس تو نیکی کن و... بقیش چی بود؟

 

این امیر حسین مدرس چقدر خوب صدای این مجری کوله پشتی رو تقلید کرده! براش لازم بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:22  توسط علی  |