تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

میوه ها رو به سرعت داخل  کیسه پلاستیکی می ریزه بهش میگم میوه کیلویی 2000 تومن دیگه درهم نداره که...؟میگه اگه کیلویی 100 هزارتومن هم باشه بازم درهمه!  حرف حساب جواب نداره!

 

 

زحمت سقوط ما از جام جهانی هم افتاد گردن پرتغال! خداخیرشون بده باعث شدن همین جا حذف بشیم و خدایی نکرده بالا نریم که اونجا زنگ تفریح تیمهای دیگه بشیم! رفته بودیم پرتغال پوست بکنیم اما پرتغالش خیلی پوستش محکم بود این بود که پوست خودمون کنده شد...!

 

از اینجا می کوبی خودت رو میکشی میری المان که جام جهانی رو ببینی با کلی پول و قرض و ... وقتی میری اونجا تصمیم میگیری بلیتت رو به تماشاگرای مکزیکی و پرتغالی و انگولایی بفروشی

 

اون وقتها که مدرسه می رفتیم یه جمله رو همیشه یادم بود اونم این بود که همیشه خواهرم بهم میگفت وقتی برای نمره 10 می خونی میشی 8 اگر می خوای 10 بشی باید برای 15 بخونی! حالا وقتی هدفت صعود باشه ! نمی تونی صعود کنی اما اگر هدفت قهرمانی باشه میتونی صعود کنی اما شاید نتونی قهرمان بشی

 زندگی هم همینه...

 

جام جهانی سن و سال سرش نمیشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:30  توسط علی  | 

 

اه! خدای من اندیشه هایم بارور شده اند

در میان دقایقی که در سکوت و تنهایی گم شده اند

لذتی در کمین است...

 

 

 

امروز اومدم یه پست جدید بنویسم جالا به هر جون کندنی که می خواد باشه! یه مدتیه که از نوشتن عقب افتادم فاصله پستهام یه کمی زیاد شده! رو این حساب اومدم فاصله رو کم کنم. قبل از این چند بار خواستم بیام بنویسم اما در اخر چیزی نوشته نشد تا دیده بشه! این روزها اون قدر اتفاقات متفاوت تو اطرافت رخ میده که فقط تعجبش برات میمونه و اینکه چرا و چطور ... و باعث میشه که ذهنت بیشتر در جستجو باشه و بیشتر به فکر بری  و امادگی خودت رو بیشتر کنی تا جا نخوری! یا اینکه سعی کنی خودت رو عادت بدی! کاش میشد اتفاقات زمانه اون قدر عادی باشه که جایی برای تعجب باقی نزاره ...! نزدیک امتحانهاست  و منتظرم که زودتر این ترم تموم بشه  و وارد تابستان بشیم هر چند از الان میدونم که تابستان خیلی گرمی خواهیم داشت! امروز سر درد عجیبی داشتم سردرد همراه با ضعف و بی حالی که عصری دیدم که حالم خیلی خرابه و مثل ابر بهاری دارم عرق میکنم نمی دونستم چمه اما می دونستم یه چیزیم هست اینه که فقط تونستم اولین جایی که گیرم اومد که بشه خوابید رو پیدا کنم و بخوایم! اومدن میگن چته؟ فقط تونستم بگم حالم خوب نیست! بعدش دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه 2 ساعت بعد چشام باز شد دیدم که هنوز زنده ام! کل بدنم خیس عرق شده بود! تا حالا اینقدر عرق نکرده بودم اما از طرفی یه حال خوبی داشتم مثل اینایی که از کما برگشتن! اومدن میگن علی بیا بریم دکتر! منم میگم حالم خوبه! در هر حال من کلکسیون امراضم اینه که هر وقت یه کیشون بیاد سراغم تعجبی نداره! اما این الزایمر بد جوری تو بدنم موندگارشده چون چند روزه فکر می کنم که یه روز جلوتره یعنی یه روز از زندگی جلوترم اینه که همش میپرسم امروز چند شنبه هست... کاریش نمیشه کرد سن که میره بالا کلکسیون امرضم همراش میاد! هر چی که یادم نباشه یادم مونده که تو این مدت به هیچ وبلاگی نرفتم و ... انشاا... اگر عمری باقی بود میام وبلاگتون رو خط خطی میکنم!

 

یه روز دیگه! دوباره باید چهره تو پنهان کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 2:32  توسط علی  | 

چه حس خوبیه وقتی باد دست نوازش روی صورتت بکشه  و بعد خودش دسته دسته موهای روی پیشونیت رو بگیره برات شونه کنه بدون اینکه حتی لازم باشه ازش تشکر کنی!

 

دیشب نیمه های شب بود که بارون اومد! یه بارون دوست داشتنی که منتظرش بودم! یه جورایی حس میکردم که قراره بارون بیاد! امروز صبح هم هوا ابری بود! قرار بود برم بانک! اماده شدم تا سر خیابون پیاده رفتم بعدش سوار تاکسی شدم و جلوی بانک پیاده شدم! توی بانک پر ادم بود البته بانکش مدرن بود اینه که من شماره گرفتم و نشستم البته یه اقایی کنار دستگاه نشسته بود برای من تکمه دستگاه رو فشار داد! و منم خوشحال شدم که شماره گرفتم نشستم تا فورم ها رو پر کنم! رفتم از خانم سوال کردم که این چندتا امضا باید داشته باشه که خانم گفت شمارت چنده گفتم اینه گفت شماره اشتباه گرفتی! من نگاه کردم دیدم بـــله ! رفتم دوباره این دفعه شخصا شماره گرفتم! و زیاد منتظر نموندم! برگشتنی خیابون یکطرفه که ازش اومده بودم بود و یا اینکه باید می رفتم 100 متر اون طرفتر سوار ماشین های سواری مسافر بر میشدم! جو گرفت منو گفتم پیاده میرم! هوا هم اون قدر توپ بود که من حیفم می اومد با ماشین برم! اخه هوای بهاری الانه یه کمی عجیبه! خلاصه یک کیلومتر پیاده روی کردم و رسیدم خونه! عصر هم یه بارون اومد که هیچ چیزی از سیل کم نداشت! فقط زمانش کوتاه بود!

 

خموشانه

 شهر خاموش من ! آن روح بهارانت كو ؟
شور و شيدايي انبوه هزارانت كو ؟
مي خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نكهت صبحدم و بوي بهارانت كو ؟
 كوي و بازار تو ميدان سپاه دشمن
شيهه ي اسب و هياهوي سوارانت كو ؟
زير سرنيزه ي تاتار چه حالي داري ؟
دل پولادوش شير شكارانت كو ؟
 سوت و كور است شب و ميكده ها خاموش اند
 نعره و عربده ي باده گسارانت كو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بيگانه ز هم
 روز پيوند و صفاي دل يارانت كو ؟
 اسمانت همه جا سقف يكي زندان است
روشناي سحر اين شب تارانت كو ؟

شفیعی کدکنی

 

2

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:56  توسط علی  |